

بالاخره اولين پروژه بعد از دو سالگي با خير و خوشي تموم شد. پروژه از شير گرفتن آناهيتا خانوم.
قبل از انجام اين پروژه با خانم مشاور كه همكارمون هم هستند صحبت كردم تا ببينم از چه روشي استفاده كنم كه خانم خانما زياد اذيت نشن. ايشون روش انزجار درماني رو پيشنهاد كردن. مثلا ماليدن چيزي تلخ روي سينه. به هر حال از اونجايي كه به دلم نبود از اين روش استفاده كنم، تصميم گرفتم اول از روش خودم استفاده كنم:
صبح كه از خواب پا شدي. مَ مَ صبحگاهيت و خوردي. دم ظهر وقت خوابت كه شد طلب كردي. براي خوابيدن از دو روش برات استفاده مي كرديم: روش اول كه مَ مَ خوردن بود و وقتي استفاده مي شد كه من كنارت بودم. وقتي مهد مي رفتي از روش گهواره برات استفاده مي شد. خلاصه اينكه مَ مَ دم ظهر مي خواستي. اومدي بخوري كه گفتم : مامان جون مَ مَ زخم شده و مي سوزه. خنديدي و نخوردي و پا شدي رفتي بازي. چند ساعتي گذشت و از خواب كلافه شدي و دوباره اومدي. جوابت و مثل قبل دادم. اما اين دفه با ناراحتي و دلخوري از من رفتي بغل خاله زهرا. خاله زهراي مهربون خوابوندت. چند روزي به اين شكل گذشت. مشكل اين بود كه تو نميومدي پيشم تا طلب كني. موقع خوابت كه مي شد. خيلي كلافه مي شدي. تا وقتي كرمان بوديم خدا خير خاله هاي مهربون بده كمك مي كردن مي خوابيدي. آخه حاضر نبودي بياي بغل من. وقتي برگشتيم خونه خودمون، بعضي وقتا اينقد كلافه مي شدي كه كلي جيغ و گريه راه مي انداختي. بغل من و بابايي نميومدي و تا وقتي خودت خواب مي رفتي گريه مي كردي. گاهي اينقد گريه هات طولاني مي شد كه بعد از چند ساعت توي خواب هنوز هق هق مي كردي عزيزم. مسافرت اصفهان برامون پيش اومد و اين فرصت خوبي بود كه من بيشتر كنارت باشم. تا بفهمي چقد برام مهمي. چند باري هم توي اصفهان اين گريه ها و جيغ ها تكرار شد. تا اينكه تصميم گرفتيم پيش يه دكتر خوب بريم تا شايد اون بتونه بيشتر بهمون كمك كنه. آقاي دكتر روحاني كه حسابي به دلت نشست بهمون گفت كه دخترتون هيچ مشكلي نداره فقط بايد بيشتر حواستون بهش باشه. آخه ني ني ها بعد از از شير گرفتن فكر مي كنن مامانشون رو هم ازشون گرفتن. بعدشم يه شربت ديفن داد كه خاصيت آرامش بخشي داره. از اون به بعد ديگه مشكلي بوجود نيومد. خدا رو شكر شبها خيلي خوب مي خوابي و غذا خوردنت هم خيلي بيشتر شده. البته بعضي وقتا مي شيني و با خودت اينطوري صحبت مي كني: آناهيتا بزگ خانوم مَ مَ نه. امي كوچولو مَ مَ خوده (امير كوچولو ). بعضي وقتا هم مي خواي مَ مَ رو ناز كني و بوس كني و بهش شب بخير بگي. ازت اين رو هم شنيدم كه مي گي : مَ مَ آناهيتا. خوب دختر نازنينم. مي دونم اذيت شدي. ازم ناراحت و دلخور شدي. ولي عزيزكم گذشتن از اين مرحله يعني پيش به سوي مرحله ابتدايي استقلال و پيش به سوي پيشرفت. ممنونم كه با همه ي ناراحتي ها با اين مسئله كنار اومدي. مطمئن باش تا توي اين دنيا هستم هميشه حمايتت مي كنم. دوستت دارم عسلك من.![]()
اين پست براي گذاشتن عكس هاي تولدت اينجا بوجود اومده ولي قبلش مي خوام برات يك كم از مراسمت تعريف كنم:
عاشق كيك تولد هستي و با ديدن كيك تولد كلي كيف مي كني و حتما ناخنكي به خامه هاش ميزني و اگه كاري به كارت هم نداشته باشن تا جا داري با انگشتت خامه هاي دور و بر كيك رو ناخنك ميزني. كيك تولد خوشكلت رو كه بابايي و دايي ياسر آوردن خونه خيلي سعي كردم نبينيش ولي از اونجايي كه حضور دايي هميشه خوشحالت مي كنه كيك رو هم ديدي. اون روز تا شب شد من مي بايست هر وقت كه تو مي خواي در يخچال رو باز كنم تا تو كيك رو ببيني و كلي با زنبوراش كيف كني. هر از گاهي هم هوس مي كردي و مي گفتي :" مامان كيك تلد خوام" و من هم كلي برات داستان اينكه فردا تولدت هست و تو اين كيك رو مي بري و بايد همينطوري خوشكل بمونه و .... تعريف مي كردم. گاهي مجبور بودم توجهت رو به سمت ديگه اي ببرم تا بهونه گيري نكني. ولي گل من، شب تا صبح توي خواب اسم كيك رو بردي : "كيك تلد Talod". الهي فداي تو كه اينقد دنيات قشنگه نفسك.
اينم عكساي تو و تولد تو:
عمو حامد مهربون:
کاش بودید و ذوق و هیجان آناهیتا رو موقع استفاده از سرسره ای که براش خریدین می دیدید. انگار که تمام دنیا رو بهش داده باشن. اینقد از پله های زرد بالا رفت و سر خورد که خیس عرق شده بود. ممنونم بخاطر لطف بزرگتون.
تولد دو سالگيت رو دو روز ديرتر در مهدكودك و با حضور دوستات و آدمايي كه دوست داري و دوست دارن برگزار كرديم. تولد زيبايي بود زنبور كوچولو. ممنونم از تمام دوستاي عزيزم به همراه كوچولوهاي نازنينشون:
خاله نجمه ي مهربون كه تمام مدت ازت فيلم گرفت
خاله فريبا و نيرواناي نازنين كه برات رقصيدن و دست زدن
خاله صالحه و سايناي گل كه تولدش با تو توي يك روزه
خاله آرزو و امير علي كه سرشار از انرژين
خاله فريباي عزيز كه تمام مدت ازت عكساي زيبا گرفت
خاله زري و پارساي خوش تيپ
خاله شيرين و مهرزاد نازنين
زن دايي نيلوفر و امير محمد كوچولو كه از ديدنشون واقعا ذوق زده شدي
خاله سمانه و عسل خانم
سامان کوچولوی ناز
خاله ملكشاهي، خاله جعفري، خاله عسكري، خاله زهره، خاله حسني، خاله محبوبه، خاله مليحه، خاله عرب پور و خاله روچوني مهربون كه مربياي مهدكودكت هستن
دوستاي مهدكودكت : هستي، سارا، آروين، سانيا، پارسا و ستايش
دوستاي خوبم، ممنونم بخاطر حضورتون و بخاطر اينكه به جشن كوچيك آناهيتا حضور گرمتون رو بخشيديد. از اينكه در شاديش كنارش بودين.
عكساي قشنگش رو به زودي ميزارم.
و ممنونم از خاله شادي و خاله غزل بخاطر زيبا برگزار شدن جشن آناهيتا.
دوستون داريم.![]()
هر انسان لبخندي از خداست و تو زيباترين لبخند خدايي. دختر بهاري من، دومين بهار زندگيت مبارك. ماماني و بابايي و تمام آدمايي كه دوستت دارند برات بهترين ها رو آرزومندند.
فقط 4 روز ديگه مونده تا دو سالگي دختر كوچولوي من. دختر كوچولويي كه حالا ديگه خانم شده برا خودش. جديدا ياد گرفتي دنباله ي اسم ها رو با خانم و آقا كامل مي كني و صدا مي زني. "منصو آقا"، "زينب خانوم"، "آنا خانوم". اگر چه برا بعضي اسم ها هنوز نمي دوني بايد بگي آقا يا خانوم ولي وقتي منو اينطوري صدا مي زني غش ميره دلم نانازي من. مسواك زدن رو دوست داري. بهت كه مي گم بريم مسواك بزنيم. سريع از جات پا مي شي و ميري سراغ مسواكت تو اتاقت كه يا توي بالاي زنبوريه يا كفشدوزك. مسواكتو بهت ميدم و ميريم توي حموم.
مي پرسم : خمير دندون موزي يا توتي؟
مي گي : توتي.
يك كم كه برات مسواك مي زنم. مي گي: موزي.
بايد با توتي و موزي دو بار برات بزنم تا راضي شي. عاشق وقتيم كه آب تو دهنت مي گيري و ميريزيش بيرون. با تبحر خاصي اين كار رو مي كني. ولي بازم مي خواي طعم خميردندونا بره تو دهنت كه من مي گم: بدو برو دندونات و به بابايي نشون بده كه مسواك زدي و اينطوري ذهنت رو از خميردندونا دور مي كنم.
من و بابايي عاشق مراسم شب بخير گفتنت هستيم. وقتي آخر شب بد عنق ميشه و هي گير ميدي يعني خوابته. اينطوري كه ميشي بهت مي گم: اگه خوابته برو به بابايي شب بخير بگو بريم بخوابيم. سريع پا ميشي به سمت بابايي و دستتو براش تكون ميدي و مي گي: شب بخي. واي كه دل جفتمون ضعف ميره اينقد كه قشنگ مي گي. بابايي كه طاقت نمياره هي مي پرسه : چي دخترم؟ و تو دوباره تكرار مي كني و بازم مي پرسه. ... منم كيف مي كنم. بعدش كه شب بخير تموم ميشه ميري روي تخت و سرت و ميزاري روي بالش كوچولوت كه پر از شكلاي ماهيه و تو عاشقشي. بعد هم با در آغوش گرفتن من و شير خوردن به خواب ناز ميري.
شب ها خيلي خواب مي بيني. چون همش توي خواب صحبت مي كني: مامان، بابا، خاله، بالش ماهي منه، بوس ميفرستي، ژله(ژله و آدامس رو خيلي دوست داري)، ماهي، توتو و....... چند شب پيش نصف شب توي خواب شروع به جيغ زدن كردي طوري كه من نتونستم آرومت كنم و بابايي اومد و بغلت كرد و آب داد بهت و بعد ازت پرسيد چي شده؟ گفتي : مامان، بابا، خرس خواب. بعد فهميديم خواب ترسناك ديدي. تا آرومت كرديم نيم ساعتي طول كشيد. فداي تو با اين دنياي زيبات مادر.
عيد ديدني كه رفتيم پيش خاله فريبا و عمو حامد و نيروانا. بيشتر متوجه شدم كه خانم شدي. وقتي ميومديم پيش نيرواناي نازنين. تو اجازه نميدادي نيروانا توي ماشين خودش سوار شه. مي خواستي مال خودت باشه. ولي اين دفه دو تايي با هم نشستين و كلي عمو حامد مهربون باهاتون بازي كرد. قبلا وقتي از سرسره نيرواناي عزيز بالا ميرفتي و سر مي خوردي مي بايست بهت كمك كنم ولي اين دفه عمو حامد ازم خواست بزارم خودت بري. برا همين رفتم توي اتاق نيروانا كه من و نبيني و كمك نخواي. عمو حامد اومد و گفت بيام ببينمت كه چقد خوشكل بدون كمك از پله ها بالا ميري و سر مي خوري. و درست مي گفت عموي مهربون و چقدر هم برات لذت بخش بود عزيزم اين لحظات.
ممنونم عمو حامد و خاله فریبا و نیروانای نازنین.![]()
امسال از تعطيلات نوروز حسابي لذت برديم. چند روزي رو هم من و بابايي مرخصي گرفتيم و حسابي كيف كرديم. خوشبختانه خاله زهرا و خاله زبيده امسال كرمان بودن و من مي تونستم بعضي وقتا كه بيرون كار دارم تو رو به اونا بسپرم تا نه تو خسته و اذيت بشي عزيزكم و ما هم به كارامون برسيم. اين و بگم كه تا حالا به جز مهد پيش كسي تنهايي نذاشته بودمت. ولي از اونجايي كه رابطه خوبي با خاله هاي مهربونت داري و از بودن باهاشون لذت مي بري اين كار رو انجام دادم. خاله زهرا و خاله زبيده مهربون و مامان بزرگ و بابابزرگ خوبم ممنونم بخاطر لحظات زيبايي كه وقتي مامان بابام نبودن برام فراهم مي كردين. دوستون دارم.
عيد امسال همراه بود با ديد و بازديدهاي مختلف. همه جا به محض ورود اول مي گفتي:"ماهي". ديگه فهميده بودي همه جا ماهي دارن. و كلي از ديدن ماهي ها ذوق زده مي شدي. سماغ رو به زيبايي تلفظ مي كردي:"سماق". با "ق" غليظ. مي دونستي توي هر خونه اي سفره ي هفت سين هست. مي گفتي : "هت سي" و بعد شروع مي كردي به نام بردن چيزهاي روي سفره: شم(شمع)، سكه، شير(سير)، سماق، ماهي، سبز(سبزه)، آينه. روز 13 بدر هم سه تايي رفتيم باغ شازده. مدتها بود آرزو داشتم اين مكان زيبا رو ببينم و قسمت لين بود كه با دخترك نازم و همسر عزيزم بريم. تنها جايي بود كه برات خسته كننده نبود و اون هم به بركت وجود پله هاي فراواني كه وجود داشت. آخه عاشق بالا و پايين شدن از پله هستي. به علت وجود پله هاي حياط خونه ي بابابزرگ و پله هاي باغ شازده، حالا ديگه مي توني به تنهايي از پله ها پايين بياي. البته يه چند باري كله پا شدي ولي بالاخره ياد گرفتي نفسك. بابايي عكس مي گرفت و ما هم با هم بوديم. اينم بگم كه بابايي يه عكس خيلي زيبا ازمون گرفت. زيباترين عكسي كه تا حالا من و تو با هم گرفتيم اين بود نازنين. حتما بعدها هم وقتي خودت ببيني همين و خواهي گفت. ممنون بابايي خوبم. به علت هواي بسيار خوب بهاري حسابي پياده روي داشتي با كفش هاي قشنگت كه خيليم دوسشون داري.ممنونم خاله گلنار مهربون. بدون كلاه و لباس گرم. حسابي هم بستني خوردي نانازك من. اينم از امسال و تعطيلات نوروز كه خدا رو شكر به خير و خوشي تموم شد.
اینم عکس دوست داشتنی من و دخترم:
و اینم عکسی آناهیتا و سبزه هایی که کاشت و بعد بردیم برای مامان بزرگ و بابابزرگ تا سر سفرشون بزارن. قربون دستای کوچیک و سبزت نفسک.
امسال دومين عيده كه كنارموني عسلك. اما عيد امسال با سال قبل فرق داره. فرقش هم اينه كه امسال تو خيلي فهميده تري. يكسري چيزايي كه روي سفره هفت سين هست رو به خوبي مي شناسي و با تمام وجود بهشون ارادت داري. مثل ماهي. ذوق زدنت وقت ديدن ماهي هاي توي آكواريوم شب عيد ديدنيه. هفته قبل با هم سبزه كاشتيم. قربون دستاي كوچولوت وقتي عدس ها و ماش ها رو روي پنبه ها پخش مي كردي و با شيرين زبوني اسمشون هم تكرار مي كردي. هر روز با هم آبشون ميديم و شاهد قد كشيدنشون هستيم. حالا كه بلند تر شدن مي خواهي لمسشون كني و به قول خودت: ناز ناز. شمع و آينه رو هم به خوبي مي شناسي و سيب رو همچنين. هفته قبل توي مهد كودك براتون سفره هفت سين چيدن و يه كيك بزرگ هم به مناسبت تولد بهار 91 سفارش دادن. وقتي لباس خوشكل تنت كرديم و رفتيم به جشن، تنها چيزي كه مي ديدي كيك خامه اي بزرگ بود. با وجود تمام تلاش هاي من براي ناخنك نزدنت به كيك تو كار خودت رو انجام دادي و دو سه بار دور از چشم من انگشت كوچولوتو فرو بردي توي كيك. بعد از اينكه كيك جذابيت خودشو از دست داد چشمت به سفره هفت سين خوشكلي كه خاله ها پهن كرده بودن افتاد. اونوقت بود كه مراسم معرفي ماهي ها و شمع و سيب و سبزه رو به خاله ها و ماماني داشتي. بعدشم كه يكي از خاله ها حاجي فيروز شده بود و تو كلي كيف كردي با خاله حاجي فيروزت. با هم عكس گرفتين و رقصيدين. به هر حال عزيزكم دومين عيد زندگيت توي راهه. اميدوارم هميشه و همه جا شاد و سرحال و سرزنده باشي نفسك و روز به روز موفق تر.![]()
دخترك ناز من. فقط يك ماه ديگه مونده تا دوسالگيت. فقط يك ماه ديگه شايدم كمتر مي تونم احساس زيباي شير دادن رو برات داشته باشم. بعد از دو سالگي دو تا پروژه مهم رو بايد با هم شروع كنيم. يكي، از شير گفتن تو و ديگري از پوشك گرفتنت. با انجام اين دو كار مهم، يعني تو بزرگ شدي. خانم شدي. و من به خودم مي بالم. فقط نگرانم براي خودم. ديگه سعادت اينكه كنار تو باشم و تو رو در آغوش بگيرم و از شيره وجودم بهت بدم رو ندارم و اين براي مني كه 2 سال اينقد بهت وابسته شده خيلي سخته. اما خوشحالم براي تو نازنينم.براي بزرگ شدنت و استقلال زيبايت.![]()
يك، دو، سه، چار، پج، شيش، هف، نه
اينطوري اعداد رو مي شمري. تازگي ها ياد گرفتي، مياي كنار بابايي و تا ۵ مي شمري تا بابايي برات سشوار رو روشن كنه و تو باهاش بازي كني. تا ۵ مي شمري و مي گي: بابايي، باد